یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد                    طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم

یادمان باشد اگر این دلمان بی کس شد               طلب مهر ز هر چشم خماری نکنیم

یادمان باشد که دگر لیلی و مجنونی نیست             به چه قیمت دلمان بهر کسی چاک کنیم

یادمان باشد که در این بهر دو رنگی و ریا            دگر حتی طلب آب ز دریا نکنیم

یادمان باشد اگر از پس هر شب روزیست             دگر آن روز پی قلب سیاهی نرویم

یادمان باشد اگر شمعی و پروانه به یکجا دیدیم      طلب سوختن بال و پر کس نکنیم

 ولی آخر تو بگو با دل عاشق چه کنم؟                یاد من هست طلب عشق ز هر کس نکنم

گو تو آخر که نه انصاف و نه عدل است و نه داد     دل دیوانه من بهر که افتاده به خاک

این همه گفتم و گفتم که رسم آخر کار                 به تو ای عشق تو ای یار به تو ای بهر نیاز

یاد من هست که د یگر دل من تنها نیست             یاد من هست که دیگر دل تو مال من است

یاد من هست که باشم همه عمر بهر تو پاک        یاد تو باشم و هر دم بکنم راز و نیاز

یاد تو باشد از این پس من و تو ما شده ایم         هر دو عاشق دو پرستو دو مسافر شده ایم

عاشق شب

لب پنجره نشسته بودم می خواستم پر بگیرم که در قفس باز شد سرم را به طرف در برگردوندم سامان ایستاده بود و نگام می کرد بهش لبخند زدم اما وقتی خوب نگاش کردم دیدم چشماش پر اشکه از لب پنجره پریدم پائین جلوش ایستادم اشکش از گوشه ی چشمش پائین اومد نذاشتم زیاد روی صورتش بمونه سریع با انگشتم پاکش کردم دستش و گرفتم و دوتایی با هم نشستیم روی زمین نمی خواست چیزی بگه فقط نگاه می کرد و بعد از چند لحظه چشماش می شد یه کاسه اب دوست نداشتم سکوت قشنگی رو که بینمون حاکم شد بود بشکنم اما دلم طاقت نیورد :سامان چیزی شده؟ اما اون پر طاقت تر از این حرفت بود سکوت خودش را نشکست سرش را به علامت نفی تکون داد ،می دونستم ناراحت از حرکاتش معلوم بود بلند شدم و رفتم کنار پنجره یکدفعه گفت:

رفيق !

جان رفيق؟

امروز دلم گرفته

تو دیگه چرا

یاد قدیما افتادم

کدوم قدیما

همون قدیما که تو کوچه بچه ها بازی می کردن اما منو راه نمی دادن ولی دختر همسایه ( راحيل ) هم با هاشون بازی نمی کرد می اومد پپیش من می شست یاد اون موقع که رفتم پیشش بهش گفتم می شه زن من بشی اون گفت نمی ذارن من گفتم اگه تو بخواهی می ذارن گفت نه نمی ذارن بعد من گریه کردم اونم مثل تو اروم اشکامو پاک کرد ، رفيق!

جان رفيق؟

سامان‌: دنیای شماها خیلی بده

رفيق : اما این دنیای تو هم هست

سامان : نه رفيق تو دنیای ما نه معنی نداره ،همه چی انقدر خوبه که نه معنی نداره

رفيق : سامان تو غم داری ؟

( سامان ) یه دفعه داد زد بلند بلند کی این غم و تو دل من گذاشته شماها شما به ظاهر عاقلا همیشه بدید همیشه ی همیشه

می خواهم دیوانه باشم

                               ازاد،رها،راحت مثل یک ...

عاشق شب

تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ...

تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن

نيست ...

تنهايي را دوست دام زيرا تجربه کردم ...

تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست ...

تنهايي را دوست دارم زيرا....

در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و

انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد

عاشق شب

بازم عشق..........

بازم تنهايي...........

ديگه حالم به هم ميخوره

از شنيدن اين دو وا‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍ژه ي به ظاهر پر معني

بعضي وقتها آرزو مي كنم كاش هيچ وقت به دنيا نمي آمدم

كاش هيچ وقت چشمم به اين دنياي غدار باز نمي شد

مگه اين مردمان به ظاهر متمدن چي فكر مي كنن كه

اين جوري شيفته دنيا ميشن

آخه چرا در حالي كه مي تونن خوب باشن بد ميشن

ديگه به هيچكي نميشه اعتماد كرد

بعضي مواقع ازاينكه من مثل بقيه نيستم ناراحت ميشم

احساس مي كنم كه خيلي بچه ام يا ساده دل

آخه هميشه فكر مي كردم كه همه مثل من فكر مي كنن

همه حرف دل و زبو نشون يكيه

ولي كم كم به اشتباهم پي بردم

خيلي سر در گمم

احساس پوچي مي كنم

عاشق شب

آنکه در تنها ترین تنهاییم

          تنهایم گذاشت

   کاش در تنها ترین تنهاییش

        تنها کس تنهاییش

         تنهایش نگذارد